محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3512

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« كند و ريشه آنها را بر آرد و سلام بر تو باد . » بشر ، مهلب را پيش خواند و نامه را به دو داد كه بخواند و به دو گفت هر چه را مىخواهد برگزيند و او جديع بن سعيد ازدى را كه دايى پسرش يزيد بود بگفت تا به ديوان آيد و كسان را برگزيند ، براى بشر ناگوار بود كه امارت مهلب از جانب عبد الملك آمده بود و نمىتوانست كسى جز او را بفرستد و كينهء او را به دل گرفت گفتى خطايى نسبت به بشر كرده بود . آنگاه بشر ، عبد الرحمن بن مخنف را پيش خواند و او را به نزد مردم كوفه فرستاد و دستور داد كه سواران و سران مردم دلير و معتبرشان را برگزيند . عبد الرحمن بن مخنف گويد : بشر بن مروان مرا پيش خواند و گفت : « منزلت و برترى خويش را به نزد من مىدانى ، مىخواستم ترا سالار اين سپاه كنم كه لياقت و كفايت و اعتبار و دليرى ترا دانسته‌ام ، مطابق انتظارى كه از تو دارم عمل كن ، اين فلان و فلان را بنگر ( ناسزاى مهلب مىگفت ) و اطاعت وى مكن و رأى وى را مپذير و در كارش كاستى آور و كوتاهى كن » گويد : دربارهء سپاه و نبرد دشمن و نظر در كار مسلمانان چيزى با من نگفت ، مرا بر ضد پسر عمويم تحريك مىكرد ، گويى بىخرد بودم يا كودك خصال و نادان كه از پيرى به مقام و وضع من انتظارى كه اين جوان از من داشت نمىشد داشت كه سن من از اين مرحله گذشته بود . گويد : و چون ديد كه من در پاسخ وى رغبتى نشان ندادم گفت : « چه انديشه دارى ؟ » گفتم ، « خدايت قرين صلاح بدارد مگر جز اجراى دستور تو دربارهء آنچه بخواهم يا نخواهم كارى توانم كرد . » گفت : « برو كه توفيق يا بى . » گويد : پس با وى وداع گفتم و از پيش او درآمدم .